چی کار کرد این دل سادم...!؟
که از چشم تو افتادم...

نمی دانم چرا رفتی؟؟!
نمی دانم چرا...؟
شاید خطا کردم...!
تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟
تا کی؟
برای چه؟
...ولی رفتی...!

آنکه ویران شده از یار، مرا می فهمد
وآنکه تنها شده بسیار، مرا می فهمد!
چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد!
آنقدر بی کس و بی تکیه گه و بی یارم
که فقط شانه ی دیوار مرا می فهمد...!
من تمام غمم از "عشق" بپا خواست، ولی...
"عشق" انگار نه انگار مرا می فهمد!!!
چه عبث در پی "یارم"، چه عبث در پی "یار"
و عبث معتقدم "یار" مرا می فهمد...!!!
نه، ببین! آینه از درد ترک خورد... ببین!
آینه مثل من انگار مرا می فهمد
یار من آینه سان مثل خودم می ماند
اوست، آری! خود آن یار مرا می فهمد!
او همانست! همان گمشده در من، آری!
او همانست که بسیار مرا می فهمد...!

|
امتیاز مطلب : 11
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3